آخرین انتظار
سلام عزیز دل مامانی
سلام نوگل بهارم
خوبی مامان؟
میدونی چقدر دوستت دارم؟ راستش رو بخوای خودم هم نمیدونم که چقدر دوستت دارم.
اگه بگم اندازه ی ستاره های آسمون خوب بازم کمه
اگه بگم اندازه ی همه ی گلای روی زمین بازم کمه
اگه بگم اندازه ی همه ی مورچه ها بازم کمه
ولی بدون خیلی خیلی بی نهایت دوستت دارم . و همونطور که میدونی خیلی خیلی بی نهایت منتظرتم.
راستش دیگه کاسه ی صبرم لبریز شده .
به تاریخی که دکتر واسم زده فقط دو روز مونده. خوب من فکر میکردم قبل از این تاریخ به دنیا بیای آخه دکتر گفته بود 80% تا قبل از این تاریخ به دنیا میای . من هم به همه گفته بودم اینو و همه هم منتظر بودن .
همه ی اونایی که از تهران اومده بودن دوباره برگشتن سر خونه و زندگیشون. البته کمی هم با دلخوری چون همه دوست داشتن لحظه ی تولدت باشن ولی خوب نشد دیگه.
مخصوصا آجی هستی و آجی مهسا که خیلی عصبانی بودن. بابا جون و دایی محمد و دایی میثم که هنوزم نرفتن و تا آخرین لحظه منتظرت موندن ولی تو بازم نیومدی و اونا هم دیگه فردا دارن میرن. عیب نداره حتما یه مصلحتی توش هست فقط امیدوارم که به تو آسیبی نرسه . آخه همه ی سعی و تلاش من اول از سلامتی توئه. پس همیشه سالم و سلامت باش پسرم. همیشه بخند نوگل بهارم. منتظرتم.




آخرین انتظار
