اندر احوالات یوسف خان(سه ماهگی)

سلام بر شیر دلاور مامانی
الهی که من دورت بگردم گل پسرم
خوب نفسم شما هم سه ماهگیت تموم شد و وارد چهار ماهگی شدی. خدا رو شکر که الان صحیح و سالم کنارم خوابیدی و من در کمال آرامش میتونم این مطلب رو بنویسم.
اول از همه بگم که نفسم سه ماهگی پرباری داشتی. خیلی چیزارو برای اولین بار تجربه کردی . مثلا" اینکه برای اولین بار رفتی ساحل زیبای دز. البته من و بابایی و مامان حجی و بابا حجی هم شما رو همراهی کردیم . البته مجبور بودیم برای رهایی از شر پشه های مزاحم شما رو توی خونت بذاریم.

تازه بعداز شام بابای مهربون شما رو همراه خودش برد توی آب.


دیگه جونم برات بگه برای اولین بار توی جشن ولادت امام زمان شرکت کردی. جشن از طرف مسجد جودکی برگزار میشد که ما هر سال هر جایی که باشیم واسه ی جشن حتما خودمون رو میرسونیم آخه بابا ی مهربون چه ی همین مسجده. اونم شمایی که روی پای بابا حجی هستی.

یکی دیگه از مراسمایی که شما توش شرکت داشتی تولد دایی محمد بود. البته مراسم که نمیشه گفت چون خیلی مختصر بود و فقط خودمون بودیم. خیلی دوست داشتم واسش یه تولد مفصل بگیرم ولی جور نشد. خودم یه کیک درست کردم و با هم یه جشن خودمونی گرفتیم


توی سه ماهگی شما خیلی پیشرفت داشتی قربونت برم. مثلا" اینکه قبلا" چیزا رو خیلی محکم توی دستت نمیگرفتی انگار میترسیدی از اینکه بگیریشون. وقتی لثه گیر رو بهت میدادم کمی نگاش میکردی و سعی میکردی بذاریش توی دهنت و لی زود از دستت میفتاد




ولی الان خیلی محکم همه چیز رو توی دستت میگیری و اونا رو تا جایی که امکان داشته باشه توی دهنت میذاری.


الهی من فدات بشم . یکی دیگه از شیرین کاریهات هم وارونه شدنته. البته هنوز به تنهایی نمیتونی اینکار رو انجام بدی و باید من یا بابایی کمکت کنیم.

این مرحله ی اول:

اینم مرحله ی دوم

و اینم مرحله ی سوم که دمر شدنه:

تازه بعداز اینکه دمر شدی تلاش میکنی که خودت رو به سمت جلو بکشونی که در این مرحله هم بابای مهربون دستش رو پشت پات میذاره تا شما راحتتر بتونی خودت رو به جلو بکشی.


و این هم یه خواب راحت بعداز کلی شیطنت و بازی و فعالیت:

و این هم یه خنده ی شیرین بعداز خواب جهت تامین انرژی یک روز مامان و بابا.



اندر احوالات یوسف خان(سه ماهگی) 






