اندر احوالات یوسف جان (6 ماهگی)

سلام زیباترین غنچه ی باغ زندگیم
چقدر زیبا و دوست داشتنی شدی توی این روزهایی که من سرمست از شیرین کاریهای تو هستم
چقدر ساعتها و روزها و ماهها بی وقفه و بی امان از پی هم میگذرند و تو چه عاشقانه و زیبا در برابر دیدگانم رشد میکنی و روز به روز رعناتر و بزرگتر میشی.


اصلا نمیتونم باور کنم که تو 6 ماهگی رو پشت سر گذاشتی و وارد 7 ماهگی شدی.
فدای زیبائیهات بشم من
این روزها من و بابا اینقدر غرق در شیرین کاریهای تو هستیم و اینقدر ذوق زده و خوشحال از بزرگ شدن توئیم که شمار روزها ازدستمون در رفته.
من این روزها حکم باغبانی رو دارم که هر روز با نگاه کردن به غنچه ی زیبای روئیده شده توی باغچه ی زندگیش غرق در سرور و شادی میشه. هر روزی که میگذره من امیدوارتر به آینده ی روشن تو به کارهای روزانه ام میپردازم و شب رو با تجسم قامت رعنای تو در جوانی صبح میکنم.
اینقدر محو تماشای تو و مشغول رسیدگی به کارهات هستم که دیگه زمانی برای نوشتن پیدا نمیکنم ولی حالا که بعداز مدتی اومدم پس بذار به پیشرفتهات بپردازیم
ادامه ی مطلب لطفا
از اوایل 6 ماهگیت شروع کردی به تند تند سینه خیز رفتن. هر روز تند تر از دیروز
گهگاهی هم تلاش میکردی که وقتی در حالت دمر هستی روی زانوهات بایستی و به حالت چهاردست و پا دربیای . بالاخره هم بعداز کلی تلاش موفق شدی به اون حالت در بیای. ولی هرچی تلاش میکنی که چهار دست و پا راه بری موفق نمیشی. انگاری تو خیلی بیشتر ازمن عجله داری.(بعدا میگم چرا)
واسه نشستن هم تلاش زیاد میکنی. اوایل 6 ماهگی با کمکی می نشستی ولی دیگه تا آخرای 6 تونستی بدون کمک بشینی.

از وقتی که یاد گرفتی بشینی وقتی با بابای مهربون میری حموم توی وان کوچوکوت میشینی و کلی با هم آب بازی می کنید.

من هم تا شما توی حموم هستید برای گل پسرم یه سوپ خوشمزه درست میکنم. اینم عکس اولین قابلمه ی پسرم که توش یه سوپ خوشمزه هست.

فرنی رو هم این روزا توی شیشه ی آبمیوه خوریت بهت میدم. انگاری بیشتر دوست داری.

چند تا شیرین کاری خیلی جالب هم یاد گرفتی
یکی اینکه شصت پات رو توی دهنت میذاری و میخوری

یکی دیگه اینکه وقتی دمر هستی دستات رو به حالت پرواز بالا میاری و روی سینه می ایستی. خیلی جالب

دیگه جونم برات بگه از اتفاقات مهمی که این روزا افتاد یکی برگشت خاله زهرا و امیر عباس به اهوازه.
اونروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود هم اینکه خاله زهرا و امیر عباس رو دیدم هم اینکه شما یه حرکت جالب داشتی.
قضیه از اون قراره که اون روز من چون برای اولین بار بود که امیر عباس رو میدیدم . همین که من بغلش کرده بودم و میبوسیدمش شما که بغل خاله مهسا بودی با یه حالت خاص منو نگاه کردی و پریدی توی بغلم.عاشق حسادتتم پسرم. همیشه دوست داشتم که لحظه ی حسادت بچه ام رو ببینم و شما اون لحظه رو واسه من به وجود آوردی
دیگه عقد دایی میثم رو داشتیم که جداگانه راجع به اون نوشتم و بعداز عقد هم بابا جون یه سفر به یاسوج رو واسمون ترتیب داده بود که حسابی به همه خوش گذشت. همراهی عمو مسعود و خانوادشون هم خوشی سفر رو دو چندان کرد. شیرینی سفرمون هم زمانی کامل شد که عروس و داماد هم همراهمون اومدن.


اندر احوالات یوسف جان (6 ماهگی) 

