اندر احوالات یوسف جان(7ماهگی)

نازنین مادر سلام
آرام جونم سلام
مهربونم چطوره؟
حالش خوبه؟
الهی که فدای شیرمرد کوچیکم بشم من
نمیدونم چطوری باید خوشحالیم رو ابراز کنم. خوشحال از اینکه شیر مرد مامان هفت ماه از زندگیش رو پشت سر گذاشته و وارد هشتمین ماه از زندگیش شده. خیلی خوشحالم که زنده ام و این روزها رو با تمام وجودم درک میکنم. خیلی خوشحالم که سر حال و سالم هستم و خدا این توانایی رو به من داده تا پسرم رو با دستای خودم بزرگ کنم.
همه ی وجود مادر
این روزها که بزرگتر شدی و کمی حرفای منو میفهمی و به من توجه میکنی تمام وجودم لبریز از عشق و شادی شده و سرمست از خنده های عاشقانه ی تو خدای مهربونم رو روزی هزاران بار شکر میکنم.
هرروز صبح که چشمای نازت رو باز میکنی و به زندگی سلام میکنی من عاشقانه تو رو در آغوش میگیرم و توان یک روز رو از خنده های نازت میگیرم.
ایشالا که همیشه شاد و سرحال و سلامت باشی گلم و همیشه روی لبای قشنگت خنده باشه.
هفت ماهگیت برای ما ارمغانی تازه آورد و شما با دوتا مروارید سفید ودرخشان توی دهنت فصلی تازه از زندگی رو آغاز کردی. فدات بشم که خنده هات با اون دو تا مروارید خوشکل نمکین شدن.


میدونی چطور فهمیدم که دندون در آوردی ؟
یه روز با خودم گفتم که به جای شیشه با لیوان بهت آب بدم برای همین یه استکان شیشه ای رو آب کردم و گذاشتم جلوی دهنت. بعد دیدم یه صداهای ریز ریزی میاد . اولش فکر کردم که شاید با ناخنت داری به استکان ضربه میزنی و لی خوب که دقت کردم متوجه شدم که بله
من هم زود رفتم بابا رو از خواب بیدار کردم وبهش این مژده رو دادم. بابا هم مثل من کلی ذوق کرد و همش ازت میخواست که آب بخوری تا صدای برخورد دندونات به استکان رو بشنوه
دیگه از چهار دست و پا رفتنت میخوام بگم که خیلی به وجد آوردم. میدونی که یکی از آرزوهام همیشه این بوده که چهارد ست و پا رفتن پسرم رو ببینم . حالا هم خیل ذوق میزنم که به ارزوم رسیدم. اینقدر با دیدن اولین رفتنت ذوق زده شدم و قربون و صدقه ات رفتم که نگو .

وقتی هم که بابا ازسر کار اومد و بهشگفتم اصلا باور نکرد تا وقتی که با چشمای خودش دید
اونم ُکلی ذوق کرد.
از فضولیها و شیطنتهات هم که هرچی بگم کم گفتم. جدیدا" یاد گرفتی که روی دو تا زانوهات بایستی و هرچیز که روی مبله (البته جلو باید باشه) رو میکشی تا بدستش بیاری. ماشالا ماشالا اینقدر هم پشتکار داری که نگو. آخه اینقدر تلاش میکنی تا به اون چیزی که میخوای برسی


فدای دختر خوشکلم بشم من.


این روزا از بس که موهات بلند شدن و چشمای نازت رو اذیت میکردن من هم یه گیر یر میزدم روشون. خیلی هم بهت میاد. حالا میفهمم چرا هرکس میبینت فکر میکنه دختری نفس مامان.
البته هفته ی بعدش که رفتیم دزفول مامان حجی واست کوتاهشون کرد و این شکلی شدی. آخه من و بابا دوست داریم شما پسر باشی نه دختر جیگرم.

اینم عکس شما و داداش امیر حسینه. داداشی خیلی دوستت داره. هر وقت که پیشته همش مواظبه که کسی اذیتت نکنه.
قربون هر دوتاتون برم من.



اندر احوالات یوسف جان(7ماهگی) 


