اندر احوالات یوسف خان (ازتولد تا 2 ماهگی)
نفس مامانشه این یوسف خان.

قربونت برم نفس مامانی.
دوست دارم تمام لحظاتت رو ثبت کنم. دوست دارم تک تک حرکات و شیرین کاریهات رو بنویسم. دوست دارم صدات رو ضبط کنم تا هیچ صدایی که از دهنت در میاد رو از دست ندم ولی چکار کنم گل پسرم. شما که قربونت برم بیشتر روز رو بیداری و وقتایی رو که خوابی من باید به کارهای خونه برسم و متاسفانه فرصت کمی دارم که برات بنویسم. و این میشه که نمیدونم از کجا شروع کنم . نمیدونم اصلا" کدومش رو بنویسم. از چشمای نازت بنویسم که وقتی ریزشون میکنی و با شیطنت نگاه میکنی دل ماما و بابا رو میبری.

از لبای خوشگلت بنویسم که من و بابا چشم بهشون دوختیم و وقتی یه صدا ازشون بیرون میاد قربون صدقه ات میریم.

از دستای کوچولوت بنویسم که وقتی انگشتامون رو میگیری هوش رو از سرمون میبری.

یا از پاهای کشیده و خوش قواره ات بنویسم که وقتی شروع کردی به تکون دادنشون دیگه نمی ایستی.

20 روزه بودی که حرکت چیزها رو با چشمت تعقیب میکردی. اینو وقتی بابا جون کامیون رنگی رو که برات خریده بود از بالای سرت رد میکرد فهمیدیم. خیلی ذوق زده شده بودیم.
تقریبا" یک ماهه بودی که سرت رو بالا نگه میداشتی. این رو هم وقتی که بابای مهربون شما رو روی سینه اش خوابونده بود متوجه شدیم. شما سعی میکردی سرت رو بالا نگه داری تا روی دهنت روی سینه ی بابا نباشه.

از همون روزها هم بود که شروع کردی به آغا آغا گفتن. البته نه به طور واضح ولی از نظر مادر هر صدایی که از لب و دهان بچه اش بیرون میاد یه تفسیر داره.
خندیدنت هم که ماشالا تا یک ماهگی غیر ارادی بود. یعنی به میل ما نمی خندیدی ولی تقریبا" از چهل روزگی شروع به خندیدن ارادی کردی. یعنی وقتی کسی باهات صحبت میکنه و به روت لبخند میزنه شما هم در جواب کلی لبخند میزنی. قربون پسر خوش خنده ام بشم. خنده هات اینقدر شیرینه که همه رو مجذوب خودش میکنه. دیگه جونم برات بگه خواب شبت که خدا رو شکر خوبه ولی توی روز خیلی کم میخوابی.

فدای پسر سحرخیزم بشم. از همون اولا که صبح زود از خواب بیدار میشی. یه وقتایی 6 یه وقتایی 30/6 یه وقتایی هم 7. اونوقت که تهران بودیم بابا جون قبل از رفتن به اداره کلی باهات حرف میزد و بازی میکرد بعدش میرفت سرکار. وقتی هم که بیدار میشی تقریبا" تا بعداز ظهر یکی دو ساعت بیشتر نمیخوابی. بعداز ظهر تا شب هم روالت همینه.

دیگه جونم برات بگه پسرم . عاشق آویز بالای تختت هستی. وقتی آهنگ میزنه و عروسکاش دور میخورن با حرکت چشمت تعقیبشون میکنی. چنان با اشتیاق نگاشون میکنی که دوست دارم وایسم و فقط نگات کنم.


از همون 40 روزگیت هم شروع کردی به گذاشتن دستت توی دهنت. اولا من فکر میکردم وقتی دستت رو میخوری گرسنته ولی دکتر میگفت این یه عادته که همه ی بچه ها توی این سن دارن.

آره فدات شم. خیلی چیزای دیگه هست که میخوام بنویسم ولی ترجیح میرم فعلا" این پست رو تموم کنم. آخه خیلی وقته که شروع به نوشتن این پست کردم ولی فرصت نمیکردم که عکسات رو آپلود کنم.
میبوسمت عشقم.
میبوسمت پسر نازم.


اندر احوالات یوسف خان (ازتولد تا 2 ماهگی) 


