یوسف یوسف ، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

پسر بهار

این چند وقت

1393/4/18 1:39
نویسنده : فاطیما
690 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

 

                                       

سلام پسر نازنینم

سلام نفس مامانی نمیدونی زندگی با تو چقدر زیبا و قشنگ شده.

نمیدونی با تو چقدر به زندگی امیدوار شدم.

نمیدونی صبحها به شوق خنده های تو از خواب بیدار میشم و شب  رو فقط به شوق فکر کردن به تو  میگذرونم.

نمیدونی که چقدر زندگی من و بابایی با قبلا " فرق کرده.

نمیدونی که چقدر طراوت و شادابی به زندگیمون هدیه کردی.

نمیدونی که چقدر خونمون با صدای خنده ها و گریه های تو  سرزنده تر شده.

نمیدونی که چقدر من و بابایی عشقمون نسبت به هم دیگه بیشتر شده.

نمیدونی که چقدر با اومدنت پایه های زندگیمون رو محکمتر کردی.

فدای خنده هات بشم. محبت

اگه تمام لحظه های زندگیم رو هم بابت داشتن تو خدای مهربون رو شکر کنم بازم کمه.

از اینکه چند وقتی غیبت داشتم عذر خواهی میکنم. راستش خیلی مشغولم و فکر نمیکنم خیلی وقت رو واسه نشستن و نوشتن بگذرونم. از طرفی کلاس زبان انگلیسیم شروع شده و از طرفی هم ماه رمضان شروع شده. ولی تا جایی که بتونم اتفاقاتی رو که توی این مدت افتاده واست مینویسم. مهمترین اتفاق اومدن مامان جون و بابا جون ودایی محمد بود که شما رو حسابی مشغول کرده بود . اینقدر از اومدنشون خوشحال بودم که نگو. اونا هم از دیدن تو چنان هیجان زده شده بودن که همون لحظه ی اول از سر اینکه کی اول بغلت کنه دعواشون شد. دایی محمد که هر چی بغلت میکرد سیر نمیشد ولی خوب عمر اومدنشون کوتاه بود و 10 روز بیشتر نموندن و رفتن.  یکی دیگه  از اتفاقات خوبی که افتاد هم متولد شدن امیر عباس پسر خاله زهرا بود . اینم عکسشه.

                

قربونش برم  خیلی شبیهه خاله زهراست برعکس شما که اصلا" شبیه به من نیستی.غمگین

یکی دیگه از متولدین خونوادمون هم بچه ی خاله کوثر ه که اسمش سیناست. اینم عکسشه.

            

عزیز دلم بشه این پسر ولی این یکی خیلی شبیه به باباشه.

یکی دیگه از دوستات که این روزا به دنیا اومده محمد طه آجی ترنمه..ولی از اون عکس ندارم. قربونت برم که اینقدر هم بازی داری ولی خوب خاله زهرا و خاله کوثر خیلی از ما دور هستن. خدا کنه که زود به زود ببینیمشون که شما بتونی باشون بازی کنی.

یکی دیگه از اتفاقاتی که افتاده رفتن خاله عاطفه به یزده. خاله عاطفه مجبوره به خاطر کار شوهرش یه مدت رو توی یزد زندگی کنه. همه ی ما از رفتن اونا و به خصوص رفتن محمد طه ناراحتیم ولی خوب دعا میکنیم که همیشه موفق باشن و خیلی زود برگردن.

آره پسرکم واسه الان تا اینجا بسه حالا اگه چیز دیگه ای هم به ذهنم رسید بعدا" اضافه میکنم. خودت هم که نفس مامانی کلی پیشرفت داشتی که راجع به اونا توی یه پست جداگانه مینویسم.

میبوسمت هزار هزار هزار تابوسبوسبوس

 

 

 

پسندها (2)

نظرات (7)

مامانی امیرحسین جونی
18 تیر 93 2:08
ای جانم م م م م م م م م م چه جوجوی نازی موهاشو ببین هزار ماشاالله خدا حفظت کنه الهی
فاطیما
پاسخ
سلام خوش اومدین به وبلاگ گل پسرم. ما هم به وبلاگتون سر زدیم و لینکتون کردیم.امیدوارم بتونیم دوستای خوبی واسه هم باشیم.
زهرا (و مجتبی!)
18 تیر 93 8:55
سلام فاطمه جان ماه رمضان داره به صورت ضربتی و سریع تر از همیشه پیش میره؛کاش بشه که زودتر بریم و سری به عاطفه جان بزنیم، هم دل ما تنگ شده براشون و هم اونها خوشحال میشن... امیرعباس رو من هفته پیش از نزدیک دیدمش، خیلی تو دل برو و قشنگه راستی آقا پسر خودت چطوره؟ خنده هاش صدادار شده؟
فاطیما
پاسخ
سلام زهرا جان. طاعاتتون قبول باشه. ما هم خیلی دلمون تنگ شده هم واسه شما هم واسه عاطفه و محمد طه و هم واسه آجی زهرا و امیر عباس
آجی مهدیه
18 تیر 93 13:45
ای جووووووووووووووووووووونم چه فسقلیهای نانازی خدا حفظشون کنه . عزیزم چشمت روشن که مامانی و بابایی پیشت بودن و خودتو اصن ناراحت نکن چون بازم زودی میان پیشت . یوسف جون عزیزکم خوش به حالت چقدر وروجک دورتو گرفتن
فاطیما
پاسخ
سلام خاله جون. آره قول دادن که زود برگردن.یعنی مجبورن که برگردن .دلیلش رو بعدا" میگیم
مامانی امیرحسین جونی
19 تیر 93 2:30
سلام با افتخار لینک شدین بازم بوس واسه ی جوجوی نازنازی خودم
فاطیما
پاسخ
مامان آتریسا
24 تیر 93 11:21
چراعکسای جدیدیوسف جون رونمی زاری؟راستی خاله شمابرای کدوم شهرهستید؟؟؟
فاطیما
پاسخ
راستش کمی تنبلی میکنم. ما خوزستانی هستیم. اهواز
عمه اعظم
24 تیر 93 22:52
ماشالله به این گل پسر دلم واسش یه ذره شده ایشالا خودش تو وبلاگش مطلب بذاره
فاطیما
پاسخ
سلام عمه جون. واقعا" سورپرایز شدم. خیلی خوشحالم کردین که به وبلاگ یوسف سر زدین و نظر گذاشتین. راستی عمه عکس امیر عباس رو دیدی؟
ღ.آجي مهديه.ღ
13 مرداد 93 9:22
عزیزکم کجایی که کمت پیدا شده؟؟؟؟ ایشالله که اتفاقی نیفتاده
فاطیما
پاسخ
اتفاق که افتاده ولی یه اتفاق خوب.
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسر بهار می باشد