اندر احوالات یوسف جان (4 ماهگی)
سلام غنچه ی باغ زندگیم
درسته که کمی واسه نوشتن این مطلب دیر شده ولی عیب نداره به قول معروف دیر نوشتن بهتر از هرگز ننوشتنه.
جونم برات بگه گلکم:
بیشتر 4 ماهگی شما همزمان با ماه رمضان سپری شد. خیلی ناراحت بودم که نمیتونم روزه بگیرم ولی خوب چون خدا توی فکر کوچولوهایی مثل شماست دستور داده که ماماناشون روزه نگیرن. عیب نداره فقط یادت نره واسه مامان دعا کنی که ایشالا بتونه قضای روزه هاش رو به راحتی به جا بیاره. شبهای احیا رو هم شما گل پسرم همراه مامان و بابا توی مسجد شب زنده دار بودی و اصلا نخوابیدی. ماشالا بهت که اینقدر فهمیده و خوب هستی


قبول باشه نفسم.
آخرای ماه رمضان هم مامان جون و بابا جون و دایی محمد اومدن اهواز . خیلی خوشحال شدیم . تازه برای شما کلی چیزای خوب خوب آوردن

روز عید فطر رو همگی خونه ی بابا بزرگ جمع بودیم . اونجا کلی ب ب گفتی که باعث شادی همه شدی.
روز بعداز عید هم که مراسم نامزدی دایی میثم بود که شما هم مثل فرشته ها بودی


روز بعداز نامزدی هم مراسم ولیمه ی شما بود که توی رستوران برگزار شد.


البته بعداز مراسم هم بابا یی مهربون مامان رو سورپرایز کرد. خیلی با حال بود . بعداز صرف شام که رفتیم واسه سرو میوه همه یهویی و با هم شروع کردن به دست زدن و تولدت مبارک خوندن . بعدشم یه پیشخدمت یه کیک آورد و گذاشت جلوی من. من که خیلی شوکه شده بودم ولی من که عاشق سورپرایزشدنم.

بعدش هم که کلی کادو گیرم اومد که بازم عاشق کادو گرفتن و کادو دادنم.
شما هم که توی مراسم تولد مامان خواب بودی فدات بشم.

خلاصه خیلی خوش گذشت و شب فوق العاده و به یادماندنی شد. از صمیم قلبم تو و بابایی رو دوست دارم و بهتون عشق میورزم.


اندر احوالات یوسف جان (4 ماهگی) 
