خبر خبر خبر خوش

سلام به نفس مامان
حال شیر دلاور خودم چطوره؟
خوبی گل پسرم؟
همه چیز رو براهه؟
خدا رو شکر غنچه ی باغ زندگیم
مامان ایندفعه اومده تا اون خبر خوشی رو که گفته بود تو راهه رو بگه و اون خبر چیزی نیست جز خبر داماد شدن دایی میثم
آقامیثم رو زنش دادیم بگو باریکلا زن خوشکلش دادیم بگو یاریکلا
آره پسر گلم . الان که دارم این پست رو مینویسم دقیقا یک ماه از مراسم عقد کنون دایی جون گذشته و فردا اولین ماهگرد عقدشونه. این چند وقته هم که مطلب ننوشتم به خاطر این بوده که حسابی با مراسمای دایی میثم درگیر بودم. از خواستگار ی و نامزدی بگیر تا خریدای عقد و خود عقد. شما هم که قربونت برم وقت خاص خودت رو داشتی و کلی از وقت من رو پر میکردی و حالا دلیل تاخیر مامان رو متوجه شدی گلم؟
خیلی دوست دارم همه چیز رو ریز به ریز واست تعریف کنم ولی راستش رو بخوای خیلی وقت ندارم. فقط یه چیز رو بگم و برم سراغ عکسات. خدارو شکر یه زندایی خوب نصیبمون شده. درسته که غریبه نیست و ما خیلی خوب میشناختیمش ولی از بعد از این که زنداداشم شده حس میکنم یه حس دیگه نسبت بهش دارم. خیلی دختر خوبیه. خیلی هم ماهه. ایشالا که بتونیم خواهرای خوبی واسه همدیگه باشیم. من توی تمام مدت مراسما و خریدا تمام سعیم رو کردم که همه چیز عالی باشه و اون چیزی باشه که زندایی دوست داره. امیدوارم که تونسته باشم. ایشالا که به پای هم خوشبخت بشن و سالیان سال به شادی و خوشی کنار هم زندگی کنن.
این اولین عکس واسه ی مراسم عقده:

قربونت برم که مثل یه ستاره توی مجلس میدرخشیدی. با اون لباس خوشکلت مثل ماه شب چهارده شده بودی. تمام مجلس توی دستا میچرخیدی. هزار ماشالا بهت که بدون خشتگی به احساسات همه با یه لبخند زیبا جواب میدادی.

عکس زیاد دازم که بذارم فقط کمی روتوش نیاز دارن که ایشالا فرصت کنم میذارمشون .
عکسای بعدی واسه ی نامزدی هستن:


فدات بشم که توی بیشتر عکسا لب پائینیت رو گاز گرفتی.
اینم عکس شما با دایی محمد و داداش مهدی و داداش ابالفضل و داداش علی:

این یکی هم عکسای خواستگاری هستن که شما خیلی کوچیک بودی ولی با این وجود مثل یه خواهرزاده ی خوب توی تمام مراسم دایی جون رو همراهی کردی. البته هربار هم چون شب عید بود از عمو جون یعنی پدر عروس خانم عیدی گرفتی


ایشالا بقیه ی عکسا رو بعدا" آپلود میکنم. فعلا"شب بخیر


خبر خبر خبر خوش 




