یوسف یوسف ، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

پسر بهار

سال 1393 مبارک

1393/1/7 18:15
نویسنده : فاطیما
399 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسر گلم

سال نو مبارک باشههورا

عیدت مبارک باشه هورا

ایشالا که سال خوب و خوش و عالی داشته باشی. برات بهترین آرزوها رو دارم . سر سفره ی هفت سین و لحظه ی تحویل سال خواسته ام از خدای خوب و مهربون سلامتی و شادی تو بود. از خدا خواستم که تو رو سالم و شاداب توی بغلم بذاره. خودت که میدونی چقدر عاشقتم و چقدر منتظر لحظه ی دیدار. امیدوارم که هر چه زودتر اون لحظه برسه.

عزیز دلم بازم ازت معذرت میخوام که دیر سال نو رو بهت تبریک گفتم. قبلا گفته بودم که امسال عید سرمون خیلی شلوغه. آخه قراره امسال یه عضو جدید به خونوادمون اضافه بشه و ما همه در تدارک این اتفاق خوب هستیم.

جونم برات بگه خدا رو شکر اتاقت هم تکمیل شده و همه ی وسایل سیسمونیت هم تکمیل شدن و همه رو هم چیدیم و هیچی کم و سر نداره اتاقت بجز یه فرشته که بیاد و خونمون رو نوربارون کنه.آره فرشته ی مامان. خونمون فقط و فقط تو رو کم داره نفسم. یادت نره  که منتظرتم.

آره عزیزم

امسال رو هم بدون داشتن شما آرام جان شروع کردیم ولی تفاوت امسال با سالای دیگه این بود که توی دلامون امید داشتن شما رو داشتیم و چشامون چشم انتظار اومدن شما بود.

راستی امسال مامان جون و بابا جون و دایی محمد لحظه ی تحویل سال پیشمون بودن و این خیلی خوشحال کننده بود. یه چیز دیگه امسال ما توی خونه دو تا سفره ی هفت سین پهن کردیم . یکی بزرگ و یکی هم کوچیک. اون کوچیکه رو به عشق پسر نازنینم انداختیم . عکسش رو واست میذارم. الهی فدات شم . اینقدر سفره ات با حال بود که نگو. دست مامان جون درد نکنه زحمت هر دو تا سفره رو اون کشید.

اون که وسط آیینه است دایی محمده و لی ایده اش از بابای مهربونه.

اینم سفره هفت سین خودمونه

خلاصه امسال رو خدا رو شکر خیلی خوب شروع کردیم. تا الان هم تقریبا همه ی فامیل  واسه ی عید دیدنی اومدن خونمون آخه امسال عید دیدنی دو منظوره بود هم عید دیدنی هم سیسمونی دیدنینیشخند

راستی عمو مسعود و خونواده اش هم به سلامتی رسیدن و یه روزی پیشمون بودن و دیروز رفتن دزفول. بابایی خیلی دلش میخواد که ما هم به رسم هر سال بریم دزفول و پیش مامان حجی و بابا حجی سر بزنیم. منم دلم میخواد ولی شرایطم اصلا مناسب نیست. ناراحتبگذریم آجی هستی هم واست سه تا عروسک آورده. خیلی هم از چیزات خوشش اومد.

خلاصه همه چی خوبه و تنها مشکلی که هست مثل همیشه بازم گلایه از دوری شما و سختی تحمل انتظار شماست. آجی هستی و داداش حسین و دایی محمد کلی نق زدن که باید شما توی تعطیلات به دنیا بیای. دیروز هم که پیش دکترم بودم. خدارو شکر همه چیز نرمال بود و فقط گفت که باید تا 17 فروردین صبر کنیم.

و بازم صبر و صبر و صبر و صبر و انتظار

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

دایی محمد
11 فروردین 93 16:35
سلام عزیزم سلام جون دلم سلام نفسم خوبی!!!!!!! توی شکم مامان خوبه ! خوش میگذره دارم از پیشت می رم پس فردا من میرم تهران ولی من می مونم تا تو به دنیا بیای بعدا باز هم نظر میدم خدا حافظ
فاطیما
پاسخ
ممنون دایی محمد
اجی نی نی کوشولو...قاصدک
14 فروردین 93 21:43
یه دنیا گل واسه ی مامان نی نی... عزیز اجی خسته شدیم از چشم انتظاری....دیشب وسایل خوچل تورو دیدیم...مامان جون وباباجون واست یه دنیا خیلی قشنگ درست کردن ... دایی محمد خیلی ذوق داره...زودی بیا تا دایی نرفته..دل تو دلش نیست ک ببینتت!! ماهم همه منتظریم....من ک هرشب دعا میکنم ک دیگه امشب به دنیا بیای...
فاطیما
پاسخ
آره به خدا از ته دل دایی گفتی. البته همه چشم انتظاریم. التماس دعا
ابوذر
20 فروردین 93 9:50
محمد اینجا محمد اونجا محمد همه جا
فاطیما
پاسخ
بله دیگه مائیم و همین دو تا دایی. ایشالا به زودی قسمت شما هم میشه که دایی کوچیکه بشی
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسر بهار می باشد