اندر احوالات یوسف جان (5 ماهگی)

سلام زیباروی مادر
الهی که من فدای خنده های شیرینت بشم
حال و احوالت چطوره زندگیم؟
همه چیز روبراه و بر وفق مراده؟
اگه جواب مثبته که خداروشکر.
به یاری خدای بزرگ و مهربون نازنین پسرم 5 ماهگی رو پشت سر گذاشت و وارد 6 ماهگی شد. 5 ماهگیت به نوعی اوج شیرین کاریهات بود البته برای مامانی مثل من که با هر خنده و هر حرکتی از جانب تو غرق در شادی میشم تمام ساعات و روزها در اوج هستند.
توی 5 ماهگی شروع کردی به سینه خیز رفتن. با یک دستت سعی میکنی خیلی دلاورانه و مقتدر تمام بدنت رو به جلو بکشی. نمیدونی که با دیدن این صحنه ها چقدر اشک شوق به چشمای من و بابایی اومد و هزاران هزار بار خدای مهربون رو شکر کردیم.

اون لحظات اینقدر مسرور و شادمان بودیم که به فکر عکس گرفتن نیفتادیم ولی یه چند تایی عکس ازت تهیه کردیم.
توی 5 ماهگی بودی که با ماشین خودمون به تهران رفتیم. البته بجز مامان و بابا مامان حجی و بابا حجی هم شما رو توی این سفر همراهی میکردن. در کل سفر خوبی بود. هم سری به اقوام بخصوص بابا جان اینا زدیم و هم زندایی رو توی خریدای عقدش همراهی کردیم. شما هم که مثل همیشه صبور و آروم به من کمک کردی.
اینا عکسای سفر تهرانه. توضیحاتشون بمونه واسه بعد.:







جونم برات بگه توی تهران هم اولین غذای کمکی رو واست شروع کردیم. یه فرنی خوشمزه که مامان جون واست پخته بود. از اون غذا خوردنه عکس ندارم ولی بعداز اینکه اومدیم اهواز گذاشتیمت توی صندلی غذا و ازت عکس گرفتیم.

شروع به راه رفتن با روروک هم توی 5 ماهگی بود. عاشق راه رفتنتم گل پسرم:

توی 5 ماهگی هم بود که م م و د د و ب ب رو بطور واضح میگفتی. الهی فدات بشم. کاش میشد اینجا صداهایی که ضبط کردم هم بذارم. اواخر 5 ماهگیتون هم دوباره مامان جان و بابا جان و دایی محمد اومدن که مراسم عقد دایی میثم رو برپا کنیم.



اندر احوالات یوسف جان (5 ماهگی) 

